تبليغاتX
ادبی

ادبی

تاریخ دقیق مرگتون

برین تو سایتش و به سوالاتش جواب بدید و در 0

نهایت دکمه ی Calculate رو کلیک کنید تا روز دقیق مرگتونو ببینید


این آدرس سایتشه http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.htmlm -->
+ نوشته شده در  89/09/29ساعت 8:56  توسط mohhandes  | 

You Must Much Study, To That You Know That Don't Know Any Thing
+ نوشته شده در  89/08/01ساعت 8:17  توسط mohhandes  | 

در بهاران كي شود سر سبز سنگ
خاك شو تا گل برويي رنگ رنگ
 

نوبت کهنه فروشان درگذشت

نوفروشانیم و این بازار ماست
 
 
 
+ نوشته شده در  89/08/01ساعت 8:17  توسط mohhandes  | 

حرفهایی هست برای گفتن ،که اگر گوشی نبود نمی گویم
وحرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه های ماورایی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد !
+ نوشته شده در  89/08/01ساعت 7:47  توسط mohhandes  | 

زندگی

زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست
زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست
زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری
شعله ی گرمای امید تو را خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد.
+ نوشته شده در  89/08/01ساعت 7:40  توسط mohhandes  | 

دوست دارین روی سنگ قبرتون وقتی مردین چی بنویسن

مال خودم بنویسن

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم...
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم....
+ نوشته شده در  89/07/17ساعت 7:35  توسط mohhandes  | 

مغز متفكرترين انسانها را ، گلوله نادان ترين آدم ها مي شكافد
-->
 
در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نکنید!
دکتر علی شریعتی
 
هر که هر چه هست باشد ، تو پاک باش و بر آنچه که در اعماق وجودت تو را به وجد مي آورد ايمان داشته باش که هميشه با توست و تو را بي هيچ ريايي دوست داردت و تو را تا به اوج خوبيهايت نگاهدارست
 
 
 
+ نوشته شده در  89/07/17ساعت 7:31  توسط mohhandes  | 

آموختم که گاهی اوقات همه ی آن چیزی که انسان نیاز دارد، دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است ...
+ نوشته شده در  89/07/17ساعت 7:30  توسط mohhandes  | 

ماجرای عارف و دختر !!!

عارف و عالمی كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند، از جایی عبور میکردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آب بگذرد. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دختر از آنها تقاضاي كمك كرد. عارف بلا درنگ دختر رابرداشت (بغل کرد) و ازرودخانه گذراند. دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تابه مقصد رسيدند.
در همين هنگام عالم كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به عارف گفت:«دوست عزيز!ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس باجنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» عارف با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به او چسبيده اي و رهايش نمي كني

+ نوشته شده در  89/07/17ساعت 7:28  توسط mohhandes  | 

رابطه بین مارمولک ،دیوار،سوراخ ،، و عشق !!!؟؟!!

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !چنين چيزي امکان
مانده !چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ

از طرف یه دوست
+ نوشته شده در  89/07/17ساعت 7:27  توسط mohhandes  | 

شیطان

روزگاریست شیطان فریاد میزند:آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد...

+ نوشته شده در  89/07/17ساعت 7:26  توسط mohhandes  | 

یه سوال؟

زیباترین کلمه درموردزندگی رابیان کنید؟
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 10:4  توسط mohhandes  | 

دعایی از صمیم قلب

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد
................
از تنهایی به میان مردم می گریزم و از مردم به تنهایی پناه برم
...............
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 9:59  توسط mohhandes  | 

به دنبال خدا نگرد...

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد


خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آیی
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 9:58  توسط mohhandes  | 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 8:21  توسط mohhandes  | 

شعر سيب از دکتر حميد مصدق و جواب فروغ فرخزاد به اين شعر

*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


 " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 8:1  توسط mohhandes  | 

دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم صحبت دیوانه باشم
دل به هر کس می سپارم ، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نا مردمان بیگانه باشم یا نباشم ؟
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 7:59  توسط mohhandes  | 

شعر از فروغ فرخ نژاد

دخترک  خنده کنان گفت که چست

  راز این حلقهء زر

  راز این حلقه که انگشت مرا

  این چنین تنگ گرفته است به بر

 

 

  راز این حلقه که در  چهری او

  این همه تابش و رخشندگی است

  مرد حیران شد و گفت :

  حلقهء خوشبختی است،  حلقه زندگی هست

 

 

  همه گفتند: مبارک باشد

  دختر گفت: دریغا که مرا

  باز در معنی  آن شک باشد

  سال ها رفت و شبی

 

 

  زنی افسرده نظر کرد بر  آن حلقه زر

  دید در نقش فرزندی او

  روز های که به امید وفای شوهر

  به هدر رفته،هدر

 

 

  زن پریشان شد  ونالید که وای

  وای، این حلقه  که در چهری او

  باز هم تابش و رخشندگی است

  حلقه بردگی و بندگی است

+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 7:50  توسط mohhandes  | 

خدايا ياريم كن تا اگر چيزي شكستم، دل نباشد
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 7:33  توسط mohhandes  | 

در سرزمین من
دویدن سهم کسانی است که نمیرسند
و رسیدن سهم کسانی است که نمیدوند
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 7:32  توسط mohhandes  | 

به کمی سبکسری نیاز داری تا از زندگی لذت ببری
و به کمی شعور، تا از لغزشها بپرهیزی. همین کافی است
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 7:31  توسط mohhandes  | 

پاتوق بی خوابان

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ....
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ....
صحنه پیوسته به جاست....
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 7:30  توسط mohhandes  | 

آزادی یک مساله ای نیست که تعریف داشته باشد.مردم عقیده شان آزاد است،کسی الزام به شما نمیکند که حتماباید این راه را بروید،کسی الزام به شما نمیکند که باید این را انتخاب کنید،آزادی یک چیز واضحی است.
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 7:30  توسط mohhandes  | 

هرچي هستي همون باش
هرچي نيستي نگو کاش...
+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 7:28  توسط mohhandes  |